تا چند هفته پيش كه پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس پژوهش مفصلي را درباره تاريخ خرمشهر براي ارزيابي به من داد مثل خيلي از بر و بچه هاي جنگ احساس من اين بود كه شايد كمتر چيزي در باره اين شهر آسماني و مردمان آسماني ترش نمانده باشد كه ندانسته و يا نخوانده باشم اما حقيقت چيز ديگري بوده و هست!
خرمشهر مانند كربلا و مدينه و مكه اگر چه در نظر بعضي ها و شايد خيلي ها! شهري در ميان شهرهاي بي شمار اين كره كوچك خاكي ! است اما با سرنوشتي كه پيدا كرده و وقايعي كه به خود ديده و حماسه ها و مظلوميت هايي كه از مردم خود طي سال هايي نه چندان دور شاهد بوده است نبايد و نمي توان بر آن نام شهري با مردماني معين نهاد و به آن همانند ساير شهرها نگريست.
خرمشهر، شهري كه در گذشته به دليل اهميت مهم تجاري اش چهار بار از سوي استعمار بريتانيا اشغال شد و صدام عفلقي "محمره" اش مي خواند و با تصرف آن مي خواست در ميان جهان عرب لقب فاتح به خود بگيرد! اما نتوانست و سر انجام با رشادت و پايمردي فرزندان امام كه همه آنها خرمشهر را شهر خود مي دانستند با بجا گذاشتن بيست هزار نفر از سرداران و سربازان نگون بخت خود زبونانه و شكست خورده از آن خارج شد و حسرت اشغال آن بر دل ناپاك بد تر از سنگ او باقي ماند.
در خاطرات يكي از افسران عراقي در باره جنگ خرمشهر مي خواندم صدام كه در ابتدا در پيامي به ارتش عراق مأيوسانه از آنها خواسته بود هر طور شده حتي اگر شده با بستن نارنجك به خود و منفجر كردن آن در ميان ايراني ها جلوي پيشرويشان را بگيرند و هر طور شده در بخش كوچكي از خرمشهر بمانند و آن را از دست ندهند وقتي با اراده پولادين فرزندان امام در آزادسازي شهر در نبردي 23 روزه روبرو شد در پيام ديگري به آنها گفت قهرمان كسي است كه خود را نجات دهد!
شهري كه عراقي ها بر در و ديوار آن كه هنوز بر جا مانده است نوشتند "جئنا لنبقا"! آمده ايم تا بمانيم ،اما در زماني نه چندان دور ، در آن اسير شدند و جنازه هاي آنها در شهر باقي ماند!
شهري كه امام جماراني ما قاطعانه دستور آزادي آن از چنگال ناپاك دشمن بعثي را صادر كرد و پس از آزادي آن فرمود فتح خرمشهر از مسائل عادي نيست بلكه مافوق طبيعت است و اين همان جمله اي است كه بعدها به دليل بي دقتي بعضي ارباب رسانه ها به اشتباه در اذهان جا افتاده و بر در ديوار ها و تابلوها و پوسترها و بروشورها و حتي در ميان سخنان اهل منبر و سخن و حماسه چنين نقش بسته است كه: خرمشهر را خدا آزاد كرد و حال آنكه اين جمله همانند عبارت :انقلاب ما انفجار نور بود از امام نيست.
شهري كه هنوز كه هنوز است مقاومت و مردانگي مردم آن چنان كه شايسته منزلت وعظمت آن است پاس داشته نشده است.
شهري كه آزادي آن از بركات رهبري مردي بود كه در مقابل مردم سوگند مي خورد كه براي خود در پيروزي اين انقلاب هيچ سهم و قدري قائل نبوده و نيست با اينكه همه از دوست و دشمن مي دانستند كه او دارد در برابر مردمش كه با تمام وجود به او عشق مي ورزيدند و او هم در كمال صداقت و راستي به آنها عشق مي ورزيد خودشكني مي كند و سلسله جنبان واقعي انقلاب هموست!
و كدامين چشم تيزتر از چشمان "خدا بين" او، كه نزول و فرود فرشتگان الهي را در ياري فرزندان ايران زمين در صحنه نبرد خرمشهر مي ديد؟
شهري كه مردان او و فرزندان او كه تنها خرمشهري ها نبودند به آن همانند قطعه خاكي از سرزمين ايران بزرگ نمي نگريستند، آن را دروازه بهشت مي ديدند و از دامان پر مهرش در لحظه لحظه اي كه بر آن مي گذشت عروج ياران خود را به ملكوت شاهد بودند.
شهري كه كربلاي دوم تاريخ شيعه شد.و سيدي بنام محمد علي جهان آرا كه در اوج غربت و بي كسي محدود بچه هاي سپاه را به دور خود جمع كرد و حسين وار به آنها گفت : برادران ،اكنون هيچ اميدي به كمك مقامات كشور نيست و در شهر جز مرگ و شهادت خبر ديگري نيست. هر كس مي خواهد مي تواند از شهر برود.
و كسي جز خدا كه مي داند جهان آرا كه بود و چه كرد و اكنون در بهشت چه منزلت رفيعي از آن اوست!
شهري كه در كنار خود پادگاني پر از اسلحه و مهمات بنام "پادگان دژ" داشت اما بني صدر كه به حضور نيروهاي مردمي در دفاع از شهر در حال سقوط اعتقادي نداشت اجازه باز كردن درب زاغه هاي متعدد مهمات پادگان را نداد و در سقوط شهر اين مهمات ها به غنيمت دشمن در آمد.
شهري كه در آن روحاني شهيد "شريف قنوتي" كه از بروجرد آمده بود و خرمشهري نبود و در جاي جاي شهر و در مسجد جامع كه قلب شهر بود روحيه بخش زنان و مردان مدافع شهر و چنان قهرمانانه با دشمن جنگيد كه بعثي ها به هنگام شهادت سر او را با عمامه اش از بدن جدا كرده و بر بالاي پيكر در خون تپيده اش پايكوبي كردند.
و جز خدا كه مي داند شريف قنوتي كه بود و چه كرد و به چه مقامي رسيد!
شهري كه مرداني همچون صالي – سيد صالح موسوي - داشت كه در اوج نبردهاي مظلومانه بچه هاي خرمشهر در آن مقاومت سي و چند روزه در نبردهاي شگفتي آفرين تن با تانك هاي بي شمار بعثي ها پيراهن خود را از تن در مي آورد و مي گفت احساس مي كند روحش چنان سبك شده كه پيراهن بر آن سنگيني مي كند!
و كسي چه مي داند صالي و صالي ها كيستند و نزد خدا چه مقامي دارند!
شهري كه در آن فهميده فهميده شد! و امام كه دوست و دشمن در صداقت گفتار و رفتارش ترديدي نداشتند او را طفلي ناميد كه با شهادت اعجاب آفرين خود كه در زير شني هاي تانك هاي عراقي ها رقم خورد بر او سمت رهبري يافته است .
شهري كه در آن نوجواناني همانند "بهنام محمدي" و "رسول نوراني" ظهور كردند تا آيت مردانگي ايران و ايرانيان تا هميشه تاريخ اين آب وخاك علوي و فاطمي و حسيني و مهدوي باشند .
از بر وبچه هاي خرمشهر شنيده ام اين دو در لحظاتي كه شهيد سيد محمد علي جهان آرا، فرمانده سپاه خرمشهر، در بي سيم و تلفن بر سر بني صدر كه عنوان فرماندهي جنگ را از آن خود ساخته بود و نظاره گر سقوط شهر فرياد مي زد و التماس مي كرد و گاه مي گريست كه عراقي ها دارند شهر را مي گيرند به ما سلاح برسانيد و سلاحي در كار نبود آنگاه كه سلاحي از دشمن به غنيمت در دستشان افتاد چنان در اشتياق نبرد با دشمن و شهادت بودند كه براي لحظاتي با هم منازعه كردند !
و جز خدا كه مي داند "بهنام" و "رسول" كه بودند و در جنت عدن او چه جايگاه بلندي دارند!
شهري كه در آن شهيدان حاجي شاه- شهناز و...-را به خود ديد و شاهد ايستادگي و صبر مادر قهرمانشان در شهادتشان بود.
در جايي مي خواندم وقتي "شهناز" كه همانند مردان و زنان شهر در حفظ خرمشهر سر از پا و روز از شب نمي شناخت و خستگي را خسته كرده بود مظلومانه در جلوي مسجد جامع كه قلب تپنده شهر و مجاهدانش بود به شهادت رسيد وقتي به برادرش حسين كه بعدها به او پيوست خبر دادند در تشييع ودفن خواهرش شركت كند پاسخ داد: عراقي ها دارند وارد شهر مي شوند. خود "شهناز" مي داند كه كارهايي مهمتر از دفن او بر زمين مانده است، خودتان دفنش كنيد! و مادرش آن گاه كه براي آخرين وداع با دخترش كه در شهر آبي براي غسل او پيدا نشد در قبر "شهناز" وارد شد در گوش او اين جمله را گفت كه :"شهناز" من از تو يك چيز مي خواهم ، براي امام دعا كن.
و كسي جز خدا چه مي داند شهناز و برادران او كه بودند و اكنون در بهشت برين چگونه غرق نعمت هاي الهي اند!
شهري كه در جاي جاي آن شهيد بهروز مرادي تا در كنار جهان آرا در اوج غربت و تنهايي كه از در و ديوار شهر بوي غم وحماسه به مشام مي رسيد و شهر رفته رفته مي رفت تا از مدافعان آن خالي شود ايستاد تا به همه رسم مردانگي و ايستادن را بياموزد.
و جز خدا كه مي داند بهروز كه بود و چه كرد و اكنون در حلقه شهيدان خرمشهر چه حضور نور افشاني دارد!
شهري كه در آن در روزهاي متمادي دو تانك و تنها دو تانك در برابر دويست تانك دشمن ايستادگي مي كردند تا براي ساعاتي هم كه شده گامهاي ناپاك بعثي ها به خرمشهر نرسد.
شهري كه مردان و زنان مدافع آن پيوسته آماده شهادت بودند و بي غسل شهادت از منزل و مقر خود گام برون نمي نهادند.
شهري كه در آن شهيدانش مظلومانه بي غسل و كفن و بي نام و نشان و بي تشييع كننده اي به خاك سپرده شدند و در روزهايي كه فشار دشمن براي ورود به شهر بيشتر و بيشتر مي شد در آن نه آبي براي آشاميدن بود و نه براي غسل اجساد قطعه قطعه شده و نه پارچه اي براي كفن آنان.
شهر شهادت هاي مظلومانه زنان و مرداني كه از سر ناچاري بايد شهرشان را ترك مي كردند و در مسير طولاني به سمت اهواز و ماهشهر مورد تهاجم جنگنده هاي عراقي قرار گرفته و به شهادت مي رسيدند و در كنار همان جاده به خاك سپرده مي شدند. و روزها و ماه هاي متمادي و تا كنون زائر قبر بي نشانشان نسيم خنك صحرا بود و هست و تابش خورشيد و ماه و هزاران ستاره.
شهري كه در آستانه سقوط چنان عرصه بر رزمندگانش تنگ و تنگ شد كه حتي نتوانستند اجساد شهدايي كه قامت بلندشان در دفاع از آن بر خاك افتاده بود را در شهيدستان آن به خاك بسپارند و بناچار اجسادشان را براي دفن به ديگر شهرهاي اطراف مي فرستادند.
شهري كه خدا تا در آن ظرفيت ديد امدادهاي بيكران خود را بر رزمندگان آن نازل فرمود.
شهري كه در آزادي اش سپاه و ارتش يك تن شده بودند و با رمز مبارك يا "علي بن ابيطالب (ع)" 5400 كيلومتر از اراضي اشغالي ايران عزيز از تصرف بعثي ها آزاد شد.
شهري كه تا در آن نسيم فرح بخش آزادي وزيد و امواج آن سر تا سر ايران را در نورديد "آلكساندر هيگ" وزير خارجه شيطان بزرگ آمريكا، با احساس بر هم خوردن توازن قدرت در جنگ به سود رزمندگان اسلام ، شتابزده در نطقي در شوراي روابط خارجي آمريكا و در برابر رسانه ها با تأكيد بر اينكه اينك لحظه اقدام آمريكا براي متوقف كردن جنگ ايران وعراق و بر قراري صلح در منطقه فرا رسيده است! با لحني تهديد آميز اعلام كرد: آمريكا در برابر هر گونه تغيير اساسي در منطقه خليج فارس كه ناشي از جنگ ايران وعراق باشد بي تفاوت نخواهد بود.
اين نوشته اداي دين من به شهدا و شهري است كه اگر چه خدا مرا لايق شهادت درآن ندانست اما سند پرافتخار جانبازي در راه آزادي اش را به من مرحمت كرد. كه خرمشهر شهر خداست با مردمي آسماني.شهر من و ما و شهر همه ما ايرانيان سر افراز ، شهري كه در راه آزادي آن و در جاي جاي خاك مطهر آن جگر گوشه اي از ملت در خون خود تپيده است، قطعه اي از بهشت در ايران، يكي از دروازه هاي بهشت. شهري كه تا ايران پا برجاست از ماذنه هاي مساجد آن اذان عشق وشور ومردانگي و ايمان سر داده خواهد شد.خرمشهر، شهرخداست .خدا آن را آفريد و آزاد خواست وآزاد ساخت وشهرآزادگان قرار داد.
و جز خدا كه مي داند كه خرمشهر چيست!